دستاورد ما از جنگ چه بود؟
اما مهمترین دستاورد ما از این جنگ چه بود؟ سوالی که جوابهای زیادی را به خود اختصاص داده است. لکن جوابی که بیش از همه بر دل می نشیند جوابی است که سید شهیدان اهل قلم،شهید سید مرتضی آوینی به این پرسش داده است:
" وقتی کسی می انگارد هرچه را که نبیند و لمس نکند باور کردنی نیست و از تو می پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟» از کلمۀ «دستاورد» بدت نمی آید؟ من بدم می آید. اگرچه کلمه که گناهی نکرده است اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟
«دستاورد» کلمه ای است که آدم را فریب می دهد. با کلمۀ «دستاورد» که نمی توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی «بزرگترین دستاورد ما انسان هایی بودند به نام بسیجی»؟
خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می توان دویست کشتی صنعتی- از آن کشتی هایی که ماهی ها را دویست کیلو، دویست کیلو در حلق های بزرگ و وحشتناک خویش هرت می کشند- سالی دویست میلیون ماهی دویست کیلویی بگیرند، اما کجاست آن شجاعت و توکل «مهدوی» یا «بیژن گُرد» بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می پرسید: «این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می خورد؟» به هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی خورد. اما به کار آخرت عشاق می آید که آنجاست دار حاکمیت جاودانۀ عشق..."

البته باید گفت بسیج یک اسم نیست یک تفکر است که بعد از 1400 سال دوباره احیا گردید پس باید بسیجی را تعریف کرد.که به قول حافظ شیرازی:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آیینه سازد سکندری داند
هزار نکته باریکتر زمو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
فردی بسیجی است که بتواند در راستای این جمله مقام معظم رهبری گام بردارد، آنجا که می فرمایند:"بسیجی یعنی علی(ع) که تمام وجودش وقف اسلام بود" بدین معنا که به آن سمت برود که وجودش را وقف اسلام نماید.
شاید دیده باشیم افرادی را که در 8 سال جنگ تحمیلی از خود رشادت نشان داده و حتی جانباز نیز شده باشند ولی اکنون اگر دلبسته ی همانهایی که تا دیروز در برابرشان می جنگیدند نشده باشند، دلبسته ی دنیا شده اند!
آری؛ احساسات پاک و فوق العاده بالای این افراد در ابتدای انقلاب به استدلال تبدیل نشد و یک نوع بی تفاوتی به همراه آورد.
آنهایی که احساساتشان را بعد از جنگ، جهت استدلالی و عقلی دادند، امروز پیکره ی دینی محکمی دارند ولی عده ای که در احساسات ماندند، میبینیم برخی هایشان بی بندوبار(سیاسی،اجتماعی و ...) شده و در دنیا افتاده اند.
بعضی از جوانهایی که تا دیروز گریه می کردند که چرا نمی گذارند جبهه بروند، امروز به هیچ مبنایی پا برجا نیستند! چرا که آن احساسات جهت نگرفته و پایه ی استدلالی پیدا نکردند و در چراغ احساسات روغن استدلال ریخته نشد. می بایست بر آن احساسات مراقبت صورت می پذیرفت و این مراقبت به پشتوانه ی تفکر و استدلال نیازمند بود؛ و دیدیم همانگونه که شیطان بعد از 6 هزار سال رانده شد برخی با آن همه مجاهدت رانده شدند.
البته باید گفت در 8 سال دفاع مقدس، استدلال بود، استدلالی که عقبه ی تئوریک فرمایشات امام (ره) بود و رزمندگان به واسطه ی ارادتشان به امام (ره) به نوعی از این پایه استدلالی بهره می بردند ولی با توجه به شرایط متفاوت بعد از جنگ این رابطه ضعیف و تنها کسانی باقی ماندند که پایه ی استدلالی قوی برای خود ایجاد نمودند و این خود توشه ای شد برای پیروزیشان در جهاد اکبر.
... و چه زیبا شهید باکری در وصیت نامه اش می گوید:
"دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی
فرامیرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان سه دسته می شوند
۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر میخیزند و از گذشته خود پشیمان اند.
۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمیگزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند .
۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد .
پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود ."
در این اندک فضای مجازی اندیشه های آرمانگرایانه بیان می شود و توصیه می کنیم که در صورت نداشتن ظر فیت شنیدن آرایمان، در این مکان توقف نفرمایید ...